حسين فاطمى
105
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
راجع به سلطان محمود سبكتكين شبى سلطان محمود در مهدناز آرميده بود ، ديد خوابش نمىبرد . فهميد آه مظلومى در قفا دارد . برخاسته شمشيرى به كمر بست و از قصر خارج شد تا به مسجدى رسيد . آواز نالهاى به گوشش خورد ؛ وارد مسجد شد . ديد مظلومى سر به سجده گذارده ، مىگويد : « يا من لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ » ! محمود در به روى مظلومان بسته . سلطان گفت : چه غم دارى ؟ گفت : يكى از خواص سلطان در بدنامى حرم من مىكوشد . فرمود : منم محمود . هر وقت آمد مرا خبر ده . به غلامان دربار هم سفارش فرمود كه هر وقت اين شخص آمد به دربار ، سلطان را خبر كنند . شب بعد آن مرد رفت به دربار . سلطان محمود را خبر دادند . شمشير بر كمر بسته ، با آن مرد روانه شد . چون وارد خانه او شد ، ديد سخن آنمرد صدق است . فورا چراغ را خاموش و سر آنمرد خائن را از تن جدا كرده سپس چراغ را روشن كرده به سجده افتاد و غذا طلبيد . صاحبخانه قدرى نان خشك آورد . سلطان ميل فرمود . آن مرد از سلطان سؤال نمود كه : چرا چراغ را خاموش كرديد ؟ سلطان فرمود : گمان نمىكردم غير از اولاد من كسى جرأت كند بر اين عمل شنيع ، از آن جهت چراغ را خاموش كردم تا روى او را نبينم ؛ مبادا محبت پدرى مرا مانع شود از قتل او . بعد فهميدم كه اولاد من نبوده ، سجده شكر كردم . « 1 » راجع به ملك شاه ايضا روزى ملك شاه در اصفهان به شكار رفت . در قريهاى نزول اجلال فرمود . جمعى از خواص و غلامان او ديدند ماده گاوى بىصاحب ، ميان بيابان است . او را گرفته كشتند و كباب كردند و خوردند . اتفاق ماده گاو مال بيوه زنى بود كه سه طفل يتيم داشت كه با شير آن گاو گذران مىكردند . چون بيوه زن از قضيه گاو باخبر شد ، آمد سر پل زاينده رود . هنگامىكه سلطان خواست عبور كند ، زن بانگ زد كه اى پسر الب ارسلان ! اگر سر اين پل دادخواهى مرا نكنى به جلال ذو الجلال ، تو را سر پل صراط نگه مىدارم . سلطان پياده شد و گفت : سر اين پل را اختيار مىكنم . بيوه زن تفصيل گاو و كردار غلامان را به عرض شاه رسانيد . امر فرمود هفتاد گاو به آن زن دادند و غلامان را ادب كرد . بعد از
--> ( 1 ) . همان ، ص 400 .